مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

10

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دهد . پس از آنكه مرا سال فزون گردد و طاقت كشيدن بارهاى گرانم نباشد ، آنگاه مرا بسقّا دهد كه مشكها به پشت من گذاشته ، با من آب همىكشد . و پيوسته من در شكنجه و خوارى بسر ميبرم تا بميرم . آنگاه مرا در مزبلها پيش سگان بيندازند . اى ملك‌زاده ، كدام اندوه ازين بيشتر و كرا دل از من ريشتر است ؟ بطّه گفت : اى طاوس ، من چون سخنان درازگوش بشنيدم ، از بيم آدميزاد ، تن من بلرزيد و با بچهء شير گفتم : اى ملكزاده ، درازگوش راست ميگويد و سخنان او بر بيم من بيفزود . بچه شير با درازگوش گفت : بكجا هميروى ؟ گفت : هنگام طلوع آفتاب ، آدميزاد از دور بديدم . ازو هميگريزم كه شايد پناه گاهى پديد آرم و از اين آدم حيله‌گر خلاص يابم . و درازگوش با بچهء شير در حديث بود و هميخواست بچه شير را وداع گويد كه ناگاه گرد ديگرى پديد شد . آنگاه درازگوش فرياد بزد و بسوى گرد نگاه كرد و ضرطهء بلند بپرانيد . ساعتى نرفت كه از ميان گرد ، اسبى پديد آمد . در صفت اسب ، شاعر گفته : جهان‌نوردى كامروزش ار برانگيزى * بعالميت برد كاندرو بود فردا و آن اسب هميدويد تا بنزد شيربچه بايستاد . شير با او گفت : اى حيوان بزرگ ، از كدام جنس هستى و درين بيابان فراخ‌ناى ، گريختنت از بهر چيست ؟ اسب گفت : اى بزرگ وحشيان ، مرا نام ، اسب است و از بنى آدم گريزانم . شيربچه را عجب آمد و گفت : اين سخن مگو ، كه ترا ننگ است . تو با اين درشتى و بلندى ، چگونه از آدميزاد هراسان هستى ؟ و من با اين جثهء خود قصد كرده بودم كه با آدميزاد ملاقات كنم و نگذارم كه او از وطن خويش دور شود . ولى اكنون كه تو آمدى ، ازين سخنان ، دل من بريدى و مرا از قصد خود پشيمان كردى . كه چگونه بنى آدم بچون تو حيوانى بزرگ چيره شود و از درشتى و بلندى تو هراس نكند ؟ و اگر تو پاى بر وى بزنى ، در حال ، هلاك خواهد شد . پس اسب ازين سخن بخنديد و گفت : اى ملكزاده ، هيهات هيهات كه من برو غلبه كنم . تو درازى و پهنى و بلندى و درشتى مرا ببين كه آدميزاد از بس حيله كه